![]() |
![]() |
|
| غرولندهای مرا با اسپیکرهایon بخوانید. آخر آهنگ اینجا خیلی مخصوص است! |
|
| دلم چه هندوانه می خواهد... باران ببارد و هوا سرد باشد و کنار پنجره بنشینی مزه مزه کنی تکه هایش و فکر کنی ... به همه داشته ها و نداشته هایت... فکر کنی چطور است همین حالا که باران می بارد و تو حالت خوب است یک خدا بیافرینی... بزرگتر، مهربانتر... ولی دیر است ... برای همه چیز دیر است... حتی برای آفریدن خدایی دیگر و بهتر. می دانم دیگر زیر هیچ بارانی ،توی هیچ پائیزی خلق نمی شود خدایی از این ذهن خسته که هزار هزار راه بی سرانجام را رفته! پس می گذارم همانطور که خسته ام و دیگر هیچ قهوه ای طعم ندارد جز طعم تنهایی! روزهایم بی هیچ حرفی و هیچ گله ای بیایند و بروند. می گذارم بر وفق مراد نباشد کار دنیا و من خندیدن را فراموش کنم... می گذارم گوش هایم از باید و نباید های این و آن پر شود، می گذارم باران ببارد بی آنکه من برای آن شوقی داشته باشم!
بگذار از اول بگویم... تو نیستی، خدایی هم نیست. چه فایده باریدن باران... اگر خدایی بود آن بالا می شنوید حرفهایمان را و بعدش می رفت و جمع می کرد بساط خدایی اش را! اگر خدایی بود که می دانست دل من وتو چه پر است از این دنیا که نصیب ما نرسیدن بود و نداشتن! اگر خدایی بود ...
|
|
+ |
| 3 PM Man |
|
|
یک – روزهایم
به همان بی مزگی سابق هستند... . بی عشق ، بی رویا . عجیب طولانی است شب ها
... تو بگیر برگشتم دیدم تمام پل ها خرابند پشت سرم . جهنم
. بی
گوشه چشمی به ویرانی دیروز ها ، راهم را می کشم و راست شکمم را می گیرم و می روم . این جا که
اخترک شازده کوچولو نیست که راست شکمت را بگیری و بروی هم گم نشوی!!
دو- همیشه دلم خواسته آدم متفاوتی باشم . برای متفاوت بودنم به هر کاری ، هر
چند احمقانه تن داده ام |
|
+ |
| 5 PM Man |
|
|
ساعت شش و 17 دقیقهء یک صبح بارانی است، دستهایم را فرو می کنم توی جیب هایم و تمام سراشیبی را آهسته راه می روم. این زندگی سگی یادم داده آرزوهای بزرگ نداشته باشم. به همین باران ها دلخوش هستم و چیزهای کوچکی که تنهایی هایم را پر کند. عادت کرده ام به زندگی کردن با معیارهای دیگران. شبنم می خواهد شیفت عوض کند و دنبال کسی می گردد برای جایگزین. همه آنقدر بی رحم هستند که بخواهند آرزوهایش را برای بودن با نامزدش خراب کنند! به شبنم می گویم فردا شب را من هستم اما برای شب دوم کسی را پیدا کند. گونه ام را می بوسد و من می توانم جای بوسه اش را روی گونه ام تا مدتها حفظ کنم. وعده می دهم به خودم که تو هم روزهایت پر خواهد شد از خنده ... از شادیهای عاشقانه. توی باران راه رفتن تنهایی سخت است ...
فکر می کنم چه آسان و ساده تمام این سالها سپری شد. و بعد به تو فکر می کنم که راست راستی گم شده ای! بعد از تو ذهنم می خورد به یک پالتوی قرمز که نوشین پوشیده و من فکر می کنم همه این تیپ زدن ها برای بدست آوردن دل آن پسرک قد بلند است؟!! که این روزها همه هر چه ورق آس دارند را رو می کنند؟!! بعدش بلافاصله یادم می افتد به برخورد غافلگیرانه من با پسرک در ساعت 2 و خورده ای که اتفاقا داشتم به خود او فکر می کردم که اگر آمد به او بگویم این کار را انجام دهد!! و بعد سر بلند که کردم او را ایستاده روبرویم دیدیم! نمی دانم از شدت ترس بود یا تعجب آن جیغ کوتاهم!! اما هر چه بود حالا بدجور آزارم می دهد... خیلی بدجور!! همان آدمی که توی ذهنم بود یکهو روبرویم ظاهر شد! بعد فکر به اینجا که می رسد با یک کلمه "گورباباش" دور می زنم و به خیابانها که نگاه می کنم می بینم هر چه پرچم عاشورایی زده اند امسال قرمز است!! بعد به آنها که مرد بودند آفرین می گویم که ماهیت سبز را عوض کردند، بعدش فکر می کنم همیشه .... تا ابد خواهد ماند این رنگ سبز در تاریخ! آخَر ما برایش خون دادیم... فقط به همین جا که میرسد من تنهایی ام یادم می رود.
اما باید پیاده شد... رفت و دوباره دلتنگی های را پشت خنده پنهان کرد و فریاد زد: من بسیار خوشبختم!!!
|
|
+ |
| 4 PM Man |
|
|
| ما نسل خرمالو هستیم، شیرین اما با پایانی تلخ و گَس... نسل کافه نشین های بی خاصیتی که اداهای روشنفکرانه در می آوریم... نسل کاپوچینو های خامه ای و سیگارهای فیلتر سفید دانهیل، نسل شعر های شاملو و ابتهاج، نسل صد سال تنهایی مارکز و تهوع سارتر!! بگذار خودم بگویم سرهنگ... بگذار بگویم من و ما تاوان سکوتی را پس دادیم که از صبوری نبود . ما آدم های نجیبی نبودیم . نجابت مال اسب است . ما حتی رم نکردیم مثل اسب ها و لگد نپراندیم . ما از اولش رام بودیم . از نجابت که نه، از حقارت مان بود و پستی مان این همه سال سکوت....
من سال ها را شمردم ، تو ماه ها را بشمر... روز ها را ... تا بگویمت تاوان کدام گناه را پس دادیم این همه سال ...
|
|
+ |
| 10 AM Man |
|
|
| آبها از روی شیشه می لغزند پائین . صدایش که با آهنگ پدرخوانده مخلوط می شود فقط یک ردیف صندلی کم دارد و تو را ...تا رویش بنشینی... مثل همان بار اول که دیدمت... رویش بنشینی و کتابت را مرور کنی فقط برای دور شدن از شر نگاه های مزاحم!! و من ته ریشت را ببینم و آن نیمرخ معصوم و ساده را... نگاهم به آن 6 تا ماهی کوچولویی است که می دوند در این دریای اقیانوس... بیشترشان نمی کنم، دلم نمی خواهد جایشان تنگ شود. آبها از روی شیشه سر میخورند پائین و من از پشت آن آبها تو را می بینم که به سیگارت پک های عمیق و طولانی می زنی و من که عاشق نگاه کردن سیگار کشیدنت هستم...
راستش را بخواهی فرنام جانم، دوست ندارم برگردی، دوست دارم نباشی و من توی هر چیز تو را ببینم، دوست دارم نباشی و من توی هر ماشین که رنگ ماشین توست سَرَک بکشم، دوست دارم نباشی و من هندزفری ام را بگذارم توی گوشم و آهنگ love story را گوش بهم و راه بروم، دوست دارم نباشی تا من همه پائیزها را عاشقانه زندگی کنم...
قطره های آب سر می خوردند پائین و من به آن روز بارانی فکر می کنم و تو که در کنارم راه رفتی آنقدر که آبها چکه چکه می چکیدند از موهای بلندت پائین. و من که نگران سرماخوردنت بودم!
... تمام این حرفها تکراری شده ... نه؟ اما نمی دانی من با این تکرارهاست که زندگی می کنم، که نفس می کشم، که طاقت می آورم!
همین تکرارها برای خوشبختی من کافی هستند.
|
|
+ |
| 7 PM Man |
|
|
|حال مرا اگر پرسیده باشی، می گویم هیچ دلقکی به اندازه من خوشبخت نیست! این روزهای پر از باد و بارون و رعد و برق مرا یاد تو می اندازد و شهرِ پر از سیاهی های تو! آن کافه کوچک کنار سینما فرهنگ یادت هست؟ حال مرا اگر پرسیده باشی می گویم: موهایم را دوباره کوتاه کردم و تو حتمن می دانی مامان چطور میشود اخلاقش وقتی من اینکار را می کنم! نمیدانم چرا امروز از صبح که بیدار شده ام دلم میخواهد به همه بگویم چقدر دوستشان داشتم! چقدر دوستشان دارم! حال مرا اگر پرسیده باشی می گویم تو فکر کن خوبم... حالا بقیه چیزها بماند! بماند که چه روزها و شبها تمام بار خستگی ها و غصه هایم را خودم تنهایی به دوش کشیدم! بماند ... بماند برای یک روز که نمی دانم کی میرسد! میدانی من دیگر چایی نمی خورم؟ قهوه را فقط به آن خاطر می خورم چون هزارتا خاطره دارد و نمی دانی چه معده دردی میکشم بعدش! رانیتیدین... سایمیتیدین... داروی قوی تری سرغ نداری؟! امین می گوید وِل کن این قهوه تلخ بد رنگ رو! بگذریم... دلم که می گیرد راه می روم تمام پیاده روهای شهر را تنهایی! حالا خوبم... بماند که روزهایم چه رنگی هستند!! |
|
+ |
| 5 PM Man |
|
|
|وقت وقتِ با هم بودن نیست... خدا لباسی برایم دوخته یاسی رنگ با دنباله های نقره ای و سرشار از تنهایی... شاید همین روزها به عقد خداوند در بیایم!!! |
|
+ |
| 5 PM Man |
|
|
FirSt PaGe mY mAil |
| AboUt mE |
Hold on to me love
You know I can't stay long All I wanted to say was I love you and I'm not afraid |
| پیوندها |
|
شبهای لبریز از هیچ وقتی می خوای زن نگیری متروی متروک پیامبر دیوانه |
|
RSS
|